الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
196
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
و ندانيم چه كردند . نه قسم به خدا چنين نكنيم و ليكن به مال و جان و اهل مواسات كنيم و اينها را در راه تو دربازيم و كار زار كنيم و هر جاى تو روى ما با تو رويم زشت باد زندگى پس از تو . ( 1 ) و مسلم بن عوسجه ( رض ) برخاست و گفت : آيا ما دست از تو برداريم نزد خداوند در اداى حق تو بهانهء ما چه باشد به خدا سوگند اين نيزه را در سينهء آنها فرو برم و به اين شمشير تا دستهء آن در دست من است بر آنها بزنم و اگر سلاح نداشته باشم سنگ بر آنها افكنم قسم به خدا ما تو را رها نمىكنيم تا خدا بداند پاس حرمت رسول را در غيبت او داشتيم دربارهء تو و اللّه اگر من دانستم كه كشته مىشوم باز زنده مىشوم باز سوخته مىشوم باز زنده مىشوم باز كوبيده و پراكنده مىشود و هفتاد بار با من اين كار كنند باز از تو جدا نمىشدم تا نزد تو مرگ را دريابم پس چگونه اين كار را نكنم كه كشتن يك بار است پس از آن كرامتى كه هرگز به پايان نرسد . و زهير بن القين برخاست و گفت : دوست دارم كشته شوم باز زنده شوم باز كشته شوم و همچنين هزار بار و خداوند كشتن را از تو و اين جوانان اهل بيت تو بازگرداند . و جماعتى از اصحاب سخن گفتند همه در يك معنى و مانند يكديگر . ( طبرى ) گفتند : سوگند به خداى كه از تو جدا نمىشويم و ليكن جان ما فداى جان تو است با گلوگاه و پيشانى و دست تو را نگاهدارى مىكنيم وقتى ما كشته شديم آنچه بر ما بوده است وفا كردهايم و انجام داده . ( 2 ) مؤلف گويد : زبان حال آنها اين است كه شاعر فارسى گفت : شاها من اربه عرش رسانم سرير فضل * مملوك اين جنابم و محتاج اين درم گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر * اين مهر بر كه افكنم اين دل كجا برم پس حسين عليه السّلام گفت : خدا شما را جزاى خير دهد ، و به جاى خود بازگشت . للّه درّهم من فتية صبروا * ما ان رأيت لهم في النّاس امثالا تلك المكارم لا قعبان من لبن * شيبا بماء فعادا بعد ابو الا سيّد - رحمه اللّه - گفت : در آن حال محمد بن بشير حضرمى را گفتند : پسرت در ثغر رى اسير شد . گفت : ثواب مصيبت او و خود را از خداى چشم دارم دوست ندارم او اسير شود و من زنده باشم . حسين عليه السّلام سخن او بشنيد و گفت : رحمك اللّه من بيعت از تو برداشتم و در رهايى پسر